گذرگاهی بود...
عبور کردم...
در انتها به یاد آوردم...
یادم آمد ...
جایی در مسیر نوشته بود...
"گناهی بزرگتر از دل شکستن نیست"
لرزیدم...
بر خود لرزیدم...
ترسیدم...
ترسیدم...
می ترسم...
هنوزم می ترسم...
خدایا شرمم میاد ذکرت بگم...
شرمم میاد...
خدایا بسیار به درگاهت دعا کردم...
که مرا لایق خوبی هایت گردان...
...و تو چه زیبا آنرا بر من نشاندی
وصد افسوس که من آنرا چه زشت از کف دادم...
خدایا مرا دریاب ...
مرا دریاب که بسی ناتوانم...
ناتوان از عفو...
عفو اراده ام...
عفو اراده ام...

nemikhay up koni? kapak zad bloget!;)
ReplyDelete